ميرزا حسين النوري الطبرسي

87

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )

روايت كلينى از حسن بن نضر حسن بن نضر ، همان است كه شيخ كلينى ، در باب مولد آن جناب عليه السّلام روايت كرده از سعد بن عبد اللّه كه گفت : حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتى ، بعد از وفات حضرت امام حسن عليه السّلام سخن گفتند در باب آن چه در دست وكلا است و اراده كردند كه فحص كنند در باب حجّت زمان عليه السّلام . پس حسن بن نضر به نزد ابو صدام آمد و گفت : من اراده دارم كه حجّ كنم . ابو صدام به او گفت : حجّ را در اين سال تأخير بينداز . حسن گفت : من در خواب هراسان مىشوم ، يعنى خواب هولناك مىبينم و ناچارم از بيرون رفتن و به احمد بن يعلى بن حمّاد وصيّت كرد و از براى ناحيه مالى به او داد و گفت : از دست خود بيرون مكن ، مگر بعد از تبيّن امر . حسن گفت : من چون وارد بغداد شدم ، خانه‌اى كرايه كردم و در آن خانه وارد شدم ؛ پس بعضى از وكلا ، جامه‌اى چند و قدرى اشرفى نزد من آورده ، گذاشت . من به او گفتم : اين چه چيز است ؟ گفت : همان است كه مىبينى . پس ديگرى مثل آن آورد و ديگرى ، تا آن كه خانه پر شد . آنگاه احمد بن اسحاق با تمام آن چه نزد او بود . تعجّب كردم و متفكّر ماندم . سپس وارد شد بر من رقعهء آن مرد ، يعنى حضرت صاحب عليه السّلام كه چون از روز ، فلان قدر بگذرد آن چه با تو است حمل كن ، يعنى بردار و متوجّه سرّ من رأى شو . پس برداشتم آن چه نزد من بود و رحلت نمودم و در راه شصت نفر دزد بودند كه قافله را برهنه مىكردند . من گذشتم و خداوند مرا نجات داد از آن . وارد سامرّه شدم و فرود آمدم . آنگاه رقعه‌اى به من رسيد كه آن چه با تو است بردار و بياور ! من آنها را در سلّه‌هاى حمّال‌ها گذاشتم ، چون به دهليز خانه رسيدم ، غلام سياهى را ديدم كه ايستاده . به من گفت : تو حسن بن نضرى ؟ گفتم : آرى .